در آيه‌ي 53 سوره‌احزاب، چرا خداوند متعال اجازه‌ي ازدواج با زنان پيامبراکرم را پس از آن حضرت نمي دهد؟

 
 
پاسخ :
اين پرسش حتي مي‌تواند فراتر از اين هم مطرح شود؛ زيرا اين آيه‌ي كريمه، حرام بودن ازدواج با همسران پيامبر را منحصر به بعد از وفات آن حضرت ننموده، بلكه اين بعديّت كه در آيه مطرح شده، مي‌تواند در مورد زناني باشد، كه احياناً حضرت طلاق داده باشند، نيز صادق است، بنابراين هيچ كس نمي تواند حتي با همسراني كه پيامبر آن‌ها را طلاق دهد، ازدواج كند.[1]
خداوند متعال پس از آن‌كه اعلام كرد هيچ كس پس از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ حق ازدواج با همسران ايشان را ندارد، سبب آن را چنين بيان فرمود كه: {Qإنّ ذلكم كان عند الله عظيماًQ}. يعني: حقيقتاً اين كار، نزد خداوند (گناه) بسيار بزرگي است. براي آن‌كه اين جمله بهتر روشن شود؛ آيه‌ي ديگري را كه در آن، شبيه همين جمله به كار رفته مورد بررسي قرار مي‌دهيم:
در سوره‌ي نور آيه‌ي 15 مي‌فرمايد: آن‌گاه كه آن سخن را (تهمت و بهتاني كه زديد) از دهان يكديگر مي گرفتيد، و چيزي بر زبان مي‌رانديد كه در باره‌ي آن هيچ نمي‌دانستيد، مي‌پنداشتيد كه كاري خُرد و كوچك و بي اهميت است و حال آن‌كه، در نزد خداوند كاري بزرگ بود. (كه بايستي به آن اهميت مي داديد و آن را گناه سبك و كوچك نمي‌شمرديد): {Qتحسبونه هيّناً و هو عندالله عظيمُQ}. اتفاقاً اين آيه‌ي شريفه هم درباره‌ي بهتاني كه به يكي از زنانِ پيامبر زده شد، نازل گرديده است.[2]
از همين جا روشن مي‌شود كه نكاح با زنان پيامبر، همانند بهتان عمل مي‌باشد.
پيامبر اسلام، آن ‌قدر نزد خداوند، با عظمت است و آن ‌قدر مقام رسالت او نزد خداوند با اهميت و پرارزش است و آن‌ قدر آبرو و كرامت او نزد خداوند، ارج دارد كه خداوند متعال، كوچك‌ترين بي‌حرمتي به آن حضرت را بي حرمتي به خود مي‌داند و آن را گناهي بزرگ مي‌شمارد . وقتي ازدواج فرزند با زنِ پدر (پس از پدر) حرام بوده و خداوند متعال آن را به شدت تحريم فرموده است.[3] چه جاي تعجب دارد كه به خاطر عظمت شخصيت پيامبر نزد خداوند، ازدواج با زنان ايشان را تحريم كند! در اين‌جا ممكن است پرسش ديگري مطرح شود: خداي متعال چگونه همسران پيامبر را كه بعضي از آن‌ها هنگام وفات او، نسبتاً جوان بودند از حق شوهر كردن محروم ساخته است؟ در پاسخ مي‌گوييم: افتخارات بزرگ، مسئوليت‌هاي بزرگ هم به دنبال دارد؛ داشتن افتخار همسري پيامبر، نياز به فداكاري بزرگ هم دارد.
و البته خداي متعال براي تحكيم پايه‌هاي اين حكم قاطع و نيز براي جبران اين محروميت و به عنوان پاداش در برابر اين فداكاري، به همسران پيامبر، لقب ام المؤمنين[4] داد (يعني مادر مؤمنان). به همين دليل، زنان پيامبر، پس از آن حضرت، در ميان مردم، محترم مي‌زيستند و راضي بودند و آن محروميت را در برابر اين افتخار، ناچيز مي‌شمردند.[5]
رواياتي كه شأن نزول آيه را مطرح مي‌كند، مؤيد (اين مطلب) مي‌باشد. در يكي از آن روايات آمده است كه: بعضي از كوته‌فكران، سوگند خورده بودند كه براي هتك حرمت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و براي انتقام از ايشان، بعد از وي با همسران او ازدواج كنند. و در روايت ديگري آمده است: اگر مردي با زني ازدواج كند، پس از او، آن زن بر پسر آن مرد حلال نيست و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ از لحاظ حرمت و احترام و وجوب نگاه داشتن حريم آن حضرت بر ديگران اعظم و بزرگ‌تر از پدرانشان است.[6]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. محمّد حسين الطباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، (بيروت‌ مؤسسة الاعلي للمطبوعات، چ سوّم، 1393 هـ .) ج 16، ص 340، 337.
2. الشيخ ابي علي الفضل بن الحسن الطبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن (بيروت، دارالمعرفة، چ دوّم، 1408 هـ .) ج 8، 7، ص 583، 573.
3. الشيخ الطوسي، التبيان في تفسير القرآن، (بيروت، دار احياء التراث العربي)، ج 8، 353، 359.

پی نوشتها:
[1]. واعظ كاشفي، حسين، تفسير مواهب عليه، تهران، انتشارات اقبال، چاپ اول، 1317ه‍ ش، ج3، ص488.
[2]. حسيني همداني، محمد، انوار درخشان در تفسير قرآن، تهران، كتابفروشي لطفي، 1380ه‍ ق، ج11، ص341.
[3] . نساء/22.
[4]. احزاب/6.
[5]. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتاب السلاميه، 1353ه‍ ش، ج 17، ص 404.
[6]. حسيني بحراني، سيدهاشم، البرهان في تفسير القرآن، قم، نشر مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان، چاپ دوم، 1375ه‍ ق، ج 3، ص 334، روايت 5.
منبع: اندیشه قم

ادامه مطلب


[ شنبه 20 آذر 1395  ] [ 05:18 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]

معراج پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله جسمانی بوده يا روحانی؟

 
 
پاسخ :
درباره كيفيت معراج رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ در بين مفسران چهار نظر وجود دارد:
1. معراج پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در تمام مراحل روحاني بوده است؛ يعني روح به صورت تخليه از جسم، اين عوالم را طي كرده است.
2. معراج پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ روحي بوده، اما نه به صورت تجرّد از بدن، بلكه به صورت رؤيا و برزخي بوده و تمام اين عوالم به صورت رؤيا سير شده است.
3. سير پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از مسجدالحرام تا مسجدالاقصي جسماني و روحاني بوده و از آنجا به بالا به صورت روحاني بوده، اين نظريه را ابن شهر آشوب برگزيده و به علماي اماميه نسبت داده است.[1]
4. سير حضرت در تمام مراحل جسماني و روحاني بوده و همه جا را با تن و روان، سير نموده است. مشهور در ميان دانشمندان شيعه همين نظريه چهارم است و قرائن ذيل بر صحت آن گواهي مي‌دهد:
الف: متبادر از لفظ «عبد» در آيه، همان شخصيت خارجي است كه از تن و روان (بدن با روح) تركيب يافته است و هرگاه معراج وي تنها به صورت روحاني بود، لازم بود بفرمايد: «بروحه»، آياتي كه اشاره به لفظ «عبد» شده، عبارتند از: أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَى عَبْدًا إِذَا صَلَّى آيا ديدي كسي را كه نهي مي‌كرد، بنده‌اي را وقتي نماز گزارد.[2]
وَأَنَّهُ لَمَّا قَامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كَادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَدًا[3] و چون بنده خدا برخاست تا او را بخواند.
و همچنين است در آيات ديگر، آري در يك آيه، لفظ «عبد» در معناي وسيعي به كار رفته بلكه موجودات مجرّد از ماده و پيراسته از جسم را نيز در برمي‌گيرد، چنان‌كه مي‌فرمايد: إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ إِلا آتِي الرَّحْمَنِ عَبْدًا[4] تمام كساني كه در آسمان و زمين قرار دارند، به صورت بنده نزد خدا حاضر مي‌شوند.
بندگي اختصاص به انسان خاكي ندارد، بلكه فرشتگان و پري‌ها، نيز بندگان خدا هستند. اگر لفظ «عبداً» در آيه فوق در معناي وسيع و گسترده به كار رفته است، به خاطر قرينه‌اي است كه در آغاز آيه وجود دارد و آن اين است كه موضوع را به صورت عام مطرح كرده و مي‌فرمايد: «ان كل من في السموات و الارض؛ اگر چنين قرينه‌اي نبود، لفظ «عبداً» بر فرشته و پري‌ها اطلاق نمي‌شد.»
ب: در سوره نجم، از شهود و دل و رؤيت ديده سخن مي‌گويد و مي‌فرمايد: ما كذب الفؤاد ما رأي دل آنچه را كه ديده ديد، تكذيب نكرد.[5] و اگر اين بخش از معراج روحاني بوده، در اين صورت بحث از تكذيب دل، رؤيت ديده را بي‌معنا بود.
ج: جمله ما زاغ البصر و ما طغي چشم نلغزيد و طغيان نكرد.[6]
اين قرائن سه‌گانه به ضميمه اتفاق علماي اسلام ـ جز عدّه انگشت‌شماري از آنان ـ گواه بر اين است كه اين سير ملكوتي با همين بدن عنصري انجام گرفت. و تفاوتي در آغاز و پايان آن نبوده است. بنابراين، آنچه كه تفتازاني صاحب مقاصد و شرح آن از عايشه نقل مي‌كند كه معراج پيامبر روحاني بوده و يا از معاويه نقل شده كه معراج از عالم رؤيا بوده است، همگي بر خلاف ظواهر آيات ياد شده بود و فاقد ارزش علمي مي‌باشند.
ابن شهر آشوب در مناقب مي‌نويسد: خوارج، معراج را از اصل انكار مي‌كنند. جهميّه مي‌گويد: معراج او روحاني بوده، آن هم به صورت رؤيا، اماميه و زيديه و معتزله مي‌گويند: معراج او فقط تا مسجدالاقصي جسماني و روحاني بوده است،‌ در حالي كه گروه چهارم مي‌گويند: همگي جسماني و روحاني بوده است و او با تن و روان از «مسجدالاقصي» به جهان بالا رفته است.[7] شگفت از ابن شهر آشوب است كه چگونه در كيفيت معراج چنين تفصيلي را به اماميه نسبت داده، در حالي كه مشهور ميان آنان اين است كه همه مسير يكنواخت بوده است.
مرحوم علامه طباطبايي (ره) در تفسير شريف الميزان مي‌فرمايند: اشكالي ندارد كه بگوييم اين عروج (از بيت‌المقدس به آسمان‌ها) تنها روحاني بوده،‌ اما نه آن‌گونه كه قائلين به معراج روحاني معتقدند كه به نحو رؤياي صادقانه بوده؛ چرا كه اگر رؤيا بود، ديگر لازم نبود قرآن اين قدر در مورد آن اهميت داده و سخن بگويد و در مقام اثبات كرامت حضرت برآيد، چون خواب را هر خوب و بدي مي‌بيند و چه بسا فاسقي از مؤمني خواب بهتري ببيند، همچنين اگر (رؤيا) بود ديگر جا نداشت كه قريش وقتي داستان را از آن جناب مي‌شنيدند، به شدت انكار كنند و نيز مشاهداتي كه حضرت در بين راه ديده بودند و نقل فرمودند با رؤيا بودن معراج سازگاري ندارد و معناي معقولي برايش تصور نمي‌شود. بلكه مقصود از روحاني بودن اين است كه روح مقدس آن جناب به ماوراي اين عالم مادي يعني آنجايي كه ملائكه مكرّمين منزل دارند، و اعمال بندگان به آنجا منتهي مي‌شود، عروج نموده، آيات پروردگارش را مشاهده و حقايق اشياء و نتايج اعمال برايش مجسم شد، ارواح انبياء عظام ـ عليهم‌السّلام ـ را ملاقات و با آنان گفتگو كرده، ملائكه را ديده و با آنها صحبت كرده و... .
نكته مهم اين است كه در معناي معراج جسماني نبايد افراط شود، به طوري كه همه امور روحاني و معنوي آن به صورت يك سلسله امور مادي توجيه گردد، بلكه بايد سهم معراج روحاني كه بيش از معراج جسماني است، ملحوظ شود و حفظ حدود هر كدام از معراج جسماني و روحاني به اين است كه اولاً: رسول گرامي ـ صلي الله عليه و آله ـ در تمام حالات عروج و اسراء داراي بدن بود، چه اين‌كه تمام شئون آن در بيداري بود، و ثانياً: سير بدن و انتقال آن خواه در اسراء و خواه در معراج از عالم طبيعت تعدي نكرد و هرگز به ماوراي طبيعت راه نيافت، زيرا لازم آن يا مجرد شدن موجود مادي است و يا مادي شدن موجود مجرد و هر كدام از اين دو فرض باطل مي‌باشد، چون هر يك مادي از آنها محذور جمع نقيضين را به همراه دارد، مثلاً در تقرب رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ به خداوند و تجلي خداوند براي آن حضرت اگر آنچه به خداوند نزديك شد، همان بدن رسول گرامي ـ صلي الله عليه و آله ـ بوده، لازم مي‌آيد كه براي خداوند معاذ الله قرب مادي و مكاني تصور شود، كه گروهي از مجسّمه بر آنند.
بنابراين همان طوري كه رسول گرامي ـ صلي الله عليه و آله ـ در زمين حالات خاص معنوي پيدا مي‌كرد، ليكن بدن آن حضرت ـ صلي الله عليه و آله ـ به خداوند نزديك نمي‌شد، اگر همين حالت‌ها در آسمان براي آن حضرت ـ صلي الله عليه و آله ـ پديد آيد به معناي تقرب بدني آن حضرت ـ صلي الله عليه و آله ـ به خداوند نخواهد بود. ثالثاً: سير بدني آن حضرت در آسمان‌ها، هرگز به معناي خروج از عالم طبيعت و ورود به ماوراي طبيعت نخواهد بود؛ زيرا آسمان مانند زمين موجود مادي و طبيعي بوده و احكام طبيعت بر هر كدام آنها جاري است، گرچه اصطلاحاً، يكي عنصري و ديگري سمائي محسوب مي‌گردد،‌ مثلاً نماز كه معراج مؤمن است و قربان هر پرهيزكار مي‌باشد، يكي از بهترين وسيله تقرب انسان نمازگزار به خداوند است، خواه نمازگزار در زمين چنين فريضه‌ يا نافله‌اي را انجام دهد و خواه در آسمان، در هر دو حال تقرب به خدا فقط روحاني است و بدن هرگز تقرب مكاني به خداوند نخواهد داشت، چه در زمين و چه در آسمان، چه بدن غليظ و چه بدن لطيف و رقيق.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. منشور جاويد، جعفر سبحاني،‌ ج 6، ص 174ـ185، نشر مؤسسه امام صادق ـ عليه‌السّلام ـ .
2. الميزان، محمد حسين طباطبايي، ترجمه: محمدباقر موسوي همداني، ج 13، ص 53، قم، دفتر نشر اسلامي.
3. سيره علمي و عملي حضرت رسول اكرم ، عبد الله جوادي آملي، ص 64ـ91، قم، مركز نشر اسراء.

پی‌نوشت‌ها:
[1]. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، نجف، حيدريه، 1376ه‍ ق، ج 1، ص 153.
[2]. علق/9-10.
[3]. جن/19.
[4]. مريم/93.
[5]. نجم/11.
[6]. نجم/17.
[7]. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، نجف، حيدريه، 1376ه‍ ق، ج1، ص153.

منبع: اندیشه قم

ادامه مطلب


[ شنبه 20 آذر 1395  ] [ 05:17 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]

فوائد نقل کرامات

 

 

کرامات امام هادی علیه السلام بیش از آن است که در یک مقال بگنجد، آنچه بیان شد، نمونه هایی از کرامات حضرت بود.

نقل کرامات ائمه اطهار علیهم السلام اثرات و فوائدی دارد، از جمله:

1. آشنا شدن با مقام رفیع و بلند امامان معصوم علیهم السلام و نقش کارساز آنها در هستی و درک ولایت تکوینی آن اولیاء خدا.

2. ایجاد محبت بیشتر نسبت به ائمه اطهار علیهم السلام ؛ چرا که معرفت بیشتر و عمیق تر، محبت و عشق بیشتر را به دنبال خواهد داشت.

3. اثر دیگر این است که با امکان کرامات در امامان معصوم و اثبات ولایت تکوینی آنها بر هستی، این معنی به دست می آید که برای دیگران نیز چنانچه راه پاکی و تقوا را پیشه کنند و تسلیم محض خدا و رسول صلی الله علیه و آله و امامان بر حق باشند، این راه باز است؛ منتها در حَد توان و استعدادشان، نه در آن حدی که برای امامان علیهم السلام وجود دارد؛ لذا امام هادی علیه السلام به سهل بن یعقوب فرمود: «اِنَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَةً لَوْ سَلَکُوا بِها فی لُجَّةِ الْبِحارِ الْغامِرَةِ وَ سَباسِبِ الْبَیْداءِ الْغابِرَةِ بَیْنَ سِباعٍ وَ ذِئابٍ وَ اَعادِی الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ لاَءَمِنُوا مِنْ مَخاوِفِهِمْ بِوِلایَتِهِمْ لَنا فَثِقْ بِاللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ اَخْلِصْ فِی الْوَلاءِ لاَِئِمَّتِکَ الطّاهِرینَ وَ تَوَجَّهْ حَیْثُ شِئْتَ وَ اقْصِدْ ما شِئْتَ؛ (14) براستی ولایت ما برای شیعیانمان عصمت [و پناهی] است که اگر با آن در عمق دریاها روند و یا در بیابانی دوردست و خالی از سکنه بی منتها در بین درندگان و گرگها و یا دشمنان [خود] از جن و انس قرار گیرند، از ترس آنها در امان خواهند بود، به خاطر ولایت و دوستی آنان نسبت به ما. پس [ای سهل!] بر خدای عزیز و جلیل اعتماد کن و در ولایت امامان پاک خود خالص باش، آن گاه به هر جا می خواهی رو کن، و هر جا می خواهی قصد و آهنگ داشته باش!»

 

در روز ولادت امام هادی علیه السلام شد قلب جهان غرق نشاط و شادی
آن حامی آیین محمد باشد بر رهرو راه مکتب و دین نادی

 

***

 

ای دوست بیا که وقت شادی آمد هم عزت و هم نور الهی آمد
بر خلق خدا رحمت حق نازل شد فرزند تقی امام هادی آمد

ادامه مطلب


[ شنبه 27 شهریور 1395  ] [ 09:35 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]

خبر از مرگ متوکل

 

 

ابو القاسم بغدادی از زرّافه نقل می کند که متوکل عباسی دستور داد حضرت امام هادی علیه السلام در روز تشریفاتی «یوم السلام» همراه با مردم شرکت کند. وزیرش «فتح بن خاقان» مخالف این تصمیم بود، ولی متوکل ستمگر گفت: این کار حتما باید انجام گیرد!

سرانجام امام علی النقی علیه السلام مجبور شد با پای پیاده در راهپیمایی شرکت کند، در حالی که متوکل و وزیرش سوار اسب بودند. حضرت در گرمای سوزان عرق ریزان در حالی که انگشتش مجروح شده بود، حرکت می کرد. زرّافه می گوید: با اینکه شیعه نبودم، [بر حال او رقت کردم و[ گفتم: از پسر عمویت متوکل غمگین و ناراحت نباش! امام هادی علیه السلام به آیه 65 سوره هود که می فرماید: «تَمَتَّعُوا فی دارِکُمْ ثَلاثَةَ اَیّامٍ ذلِکَ وَعَدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ»؛ «[حضرت صالح به آنها گفت: مهلت شما تمام شد!] سه روز در خانه تان بهره مند گردید. این وعده ای است که دروغ نخواهد بود.» اشاره کرده و آنگاه فرمود:

«من در پیشگاه الهی از ناقه حضرت صالح کم ارزش تر نیستم و شما تا سه روز در این دنیا بگذرانید، وعده خدا را حتمی خواهید یافت.»

زرافه می گوید: در همسایگی من معلم شیعه ای بود که من گاهی با او شوخی می کردم. به او گفتم: امام شما چنین می گفت و مثل اینکه ناراحت بود. آن معلم عارف با شنیدن سخنان من گفت: اگر امام هادی علیه السلام چنین سخنانی فرموده باشد، متوکل تا سه روز دیگر می میرد و یا اینکه به قتل می رسد. تو اگر اموالی در خانه او داری، احتیاط کرده، آنها را بیرون ببر!

زرافه (که حاجب متوکل بود) می گوید: من از شنیدن سخنان او ناراحت شدم و حتی سخنان ناروا به او گفتم و بلافاصله از او جدا شدم؛ ولی بعد، مقداری فکر کردم، دیدم سخنان نابه جا نگفته است، مناسب است احتیاط کنم و اموال خود را از خانه متوکل بیرون ببرم. اگر سخنان معلم راست بود، ضرری نمی کنم و اگر هم حقیقت نداشت، زحمت چندانی متحمل نشده ام. اموالم را بیرون بردم. روز سوم «منتصر» پسر متوکل به پدرش حمله کرد، او و کابینه او را به جهنم و اصل نمود.(12) و من به برکت امام هادی علیه السلام جان سالم به در بردم و اموالم نیز سالم ماند. آن گاه خدمت امام هادی علیه السلام شرفیاب شدم و به ولایت و امامت او اعتقاد پیدا کردم.(1


ادامه مطلب


[ شنبه 27 شهریور 1395  ] [ 09:35 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]

خبر غیبی هدایتگر

 

 

کرامات امام هادی علیه السلام گاه بینی ستمگرانی چون متوکل را به خاک می مالید و گاه مظلومی را نجات می داد، و گاه زمینه هدایت فرد یا افرادی را فراهم می نمود، مانند آنچه در ذیل می خوانیم.

در روایت آمده که گروهی از مردم اصفهان در زمانی که در آن شهر از ولایت و امامت خبری نبود، نزد شخصی به نام «عبد الرحمن» که عاشق امامت و ولایت بود آمده، از او پرسیدند که چرا شما شیعه شدید؟ در جواب آنها گفت: من در جمع گروهی از مردم این شهر به کنار خانه متوکل رفته بودیم. هدف ما تظلّم و درخواست کمک از خلیفه عباسی بود. جمع زیادی در آنجا ایستاده بودند، ناگاه فرمان متوکل صادر شد که «علی بن محمد» را دستگیر کنید.

من از رفقا و از بعض حاضرین پرسیدم که «علی بن محمّد» کیست؟ جواب دادند: او امام شیعه هاست و به احتمال زیاد متوکل او را به قتل می رساند. من با خودم گفتم: از اینجا نمی روم تا چهره او را ببینم و از نتیجه کار او آگاه شوم. ناگهان دیدم او را سوار بر اسب نموده، آوردند و مردم برای دیدن او صف کشیده بودند.

عبد الرحمان می گوید: من از دیدن آن حضرت دگرگونی در خود احساس کردم و قلبم پر از عشق و محبت گردید؛ لذا مرتب دعا می کردم که از ناحیه متوکل به او آسیبی نرسد. مأموران همچنان آن حضرت را در میان صفوف جمعیت می آوردند، ولی او با تمام متانت و وقار بر مرکبش قرار گرفته بود و به جایی نگاه نمی کرد و به کسی توجّه نمی نمود تا اینکه مقابل من رسید، صورت خود را به سوی من گردانید و فرمود: «خداوند دعایت را مستجاب کرده است و به تو عمر طولانی و مال زیاد و فرزندان متعدد مرحمت می فرماید.»

من از شنیدن این سخنان به خود لرزیدم و همراهان و حاضران از من سؤال می کردند: شما کیستی؟ و چه کار داری؟ و او با تو چه گفت؟...

جواب دادم: خیر است. و راز گفته شده را به آنها نگفتم. تا زمانی که به اصفهان برگشتم و خداوند گشایشی در روزی من ایجاد کرد و علاوه بر مال زیاد، عمرم نیز از هفتاد گذشت و دارای دو فرزند شدم...؛ لذا به امامت او معتقد گشتم و از شیعیان او گردیدم.


ادامه مطلب


[ شنبه 27 شهریور 1395  ] [ 09:34 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]

خبر از شیعه شدن پسر

 

 

گونه ای دیگر از کرامات امام هادی علیه السلام خبر از آینده افراد است، که به نمونه ای در این موضوع اشاره می شود.

«هبة الله بن ابی منصور» نقل می کند که مردی بود به نام «یوسف بن یعقوب» اهل فلسطین، روستای «کفرتوثا» که بین او و پدرم رفاقت و دوستی بود. روزی یوسف به دیدار پدرم به «موصل» آمد و چنین گفت: متوکل مرا به «سامره» احضار نموده و من برای نجات از شرِّ او یکصد دینار طلا برای امام هادی علیه السلام نذر کرده ام. پدرم نیز کار و نذر او را تحسین کرد. آن گاه به سوی سامرا حرکت کرد.

یوسف که مردی نصرانی (مسیحی) بود، با خود گفت: اوّل پول نذری را به علی بن محمد الهادی علیه السلام برسانم، آن گاه نزد متوکل روم. اما مشکلش این بود که آدرس منزل حضرت را نمی دانست و از سراغ گرفتن نشانی خانه آن حضرت نیز می ترسید؛ چون احساس می کرد اگر متوکل از این امر باخبر شود، او را بیشتر آزار می دهد. ناگهان بر دلش گذشت که مرکب خود را آزاد گذارد، شاید به خانه آن حضرت دست یابد.

مرکب او همین طور در کوچه های سامرا می رفت تا سرانجام در کنار خانه ای ایستاد. هر کاری کرد حیوان حرکت کند، از جایش تکان نخورد! در این میان، جوانی سیاه پوست از داخل خانه خارج شده، خطاب به او گفت: تو یوسف بن یعقوب هستی؟ او با تعجب به غلام نگاه کرد و گفت: بلی! آن گاه غلام به درون خانه برگشت. یوسف می گوید: من با خود گفتم که دو نشانه به دست آمد: یکی اینکه مرکب، مرا به خانه این مرد خدا راهنمایی کرد و دیگر اینکه در این شهر غربت آن غلام با نام مرا صدا زد.

در همین فکر بودم که غلام دوباره در را باز کرد و گفت: یکصد دینار را در کاغذی در آستینت قرار داده ای؟ با تعجب گفتم: بلی! با خود گفتم: این هم نشانه سوم. پول را به آن جوان داده، با اجازه امام هادی علیه السلام وارد خانه شدم و راز آمدنم را به سامرا و خدمت آن حضرت بیان کردم و اضافه کردم که مولای من! تمام نشانه ها برای من ثابت گردیده و حجت بر من تمام شده و حقیقت آشکار گشته است.

حضرت هادی علیه السلام فرمود: «ای یوسف! [با این حال] تو مسلمان نمی شوی! ولی از تو پسری به دنیا می آید که او از شیعیان ما می باشد! و این را بدان که ولایت و دوستی ما به شما سودی می رساند... تو از متوکل نگران مباش، او دیگر نمی تواند به تو ضرری برساند... .»

یوسف نزد متوکل رفت و بدون کوچک ترین آسیبی از نزد متوکل برگشت، و طبق خبر حضرت هادی علیه السلام بدون ایمان از دنیا رفت، ولی خداوند پسری به او داد که از دوستان اهل بیت علیهم السلام بود، و همیشه افتخار می کرد که مولایم امام هادی علیه السلام از تولد و آمدن من خبر و بشارت داده است.(10


ادامه مطلب


[ شنبه 27 شهریور 1395  ] [ 09:33 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]

تصویر و شیر درنده

 

 

خلفای عباسی هر چند از نظر نسب، قرابت و خویشاوندی با ائمه اطهار علیهم السلام داشتند و در حضرت «عبد المطلب» که پدر عباس و ابوطالب بود، مشترک بودند، ولی با این حال، بدتر از بنی امیه عمل کردند. و ظلم و ستمهای فراوانی به اولاد علی علیه السلام روا داشتند و از هیچ گونه تحقیر و ستم در مورد خاندان عصمت فروگذار نکردند.

متوکل یکی از خلفای عباسی است که از هر راهی تلاش داشت امام هادی علیه السلام را تحقیر کند و شخصیت و عظمت او را درهم شکند. از جمله، روزی فردی را به سراغ شعبده باز و جادوگر بی نظیری فرستاد که اهل هندوستان و از دشمنان اهل بیت علیهم السلام به شمار می آمد. متوکل به او هزار دینار طلا داد که حضرت هادی علیه السلام را تحقیر و شرمنده کند. او نیز قبول کرد و در مجلس مهمانی خلیفه در کنار حضرت هادی علیه السلام نشست. و در قرص نانی عمل سحر انجام داد؛ به گونه ای که وقتی حضرت هادی علیه السلام دست مبارک خود را به طرف آن نان دراز کرد؛ نان به هوا پرید. و حاضران خندیدند و حضرت را به خیال خامشان تحقیر کردند.

در کنار شعبده باز هندی بالشی قرار داشت که روی آن تصویر شیر بود. امامِ کائنات و صاحب ولایت تکوینی، دست مبارکش را بر آن تصویر نهاد و فرمود: این فاسق را بگیر! [با عنایت الهی و کرامت امام هادی علیه السلام ] آن تصویر به شیر درنده تبدیل شد و در جا ساحر هندی را پاره کرد و بلعید! [و جریان مجلس هارون و امام موسی بن جعفر علیهماالسلام و امام رضا علیه السلام و مأمون تکرار شد] و شرکت کنندگان در مجلس مبهوت و متحیر ماندند. متوکل از آن امام بزرگوار درخواست کرد که دستور دهد آن شیر، ساحر هندی را برگرداند.

حضرت فرمود: «او را دیگر نخواهی دید. آیا تو دشمنان خدا را بر دوستان او مسلط می کنی!» این جمله را فرمود و مجلس متوکل را ترک گفت.(9)


ادامه مطلب


[ شنبه 27 شهریور 1395  ] [ 09:32 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]

نیروهای مسلّح امام هادی علیه السلام

 

 

امام هادی علیه السلام گاه اراده می کرد که از طریق کرامت، قدرت معنوی و ولایت تکوینی خویش را به ستمگران دوران نشان دهد که از جمله، مورد ذیل است:

متوکل عباسی برای تهدید و ارعاب امام هادی علیه السلام او را احضار کرد و دستور داد هر یک از سپاهیانش کیسه (و توبره) خود را پراز خاک قرمز کنند و در جای خاصی بریزند.

تعداد سپاه او که نود هزار نفر بود، خاکهای کیسه های شان را روی هم ریختند و تلّ بزرگی از خاک را ایجاد کردند. متوکل با امام هادی علیه السلام روی آن خاکها قرار گرفتند و سربازان و لشکریان او در حالی که به سلاح روز مسلح بودند، از برابر آنان رژه رفتند.

خلیفه ستمگر عباسی از این طریق می خواست آن حضرت را مرعوب سازد و از قیام علیه خود باز دارد. حضرت برای خُنثی نمودن این نقشه، به متوکل رو کرد و فرمود: «آیا می خواهی سربازان و لشکریان مرا ببینی؟»

متوکل که احتمال نمی داد حضرتش سرباز و سلاح داشته باشد، یکوقت متوجه شد که میان زمین و آسمان پر از ملائکه مسلح شده، و همگی در برابر آن حضرت آماده اطاعت می باشند. آن ستمگر از دیدن آن همه نیروی رزمی، به وحشت افتاد و از ترس غش کرد. چون به هوش آمد، حضرت فرمود: «نَحْنُ لا نُناقِشُکُمْ فِی الدُّنْیا نَحْنُ مُشْتَغِلُونَ بِاَمْرِ الاْآخِرَةِ فَلا عَلَیْکَ شَی ءٌ مِمّا تَظُنُّ؛(8) در دنیا با شما مناقشه نمی کنیم [چرا که] ما مشغول امر آخرت هستیم. پس آنچه گمان می کنی، درست نیست.»


ادامه مطلب


[ شنبه 27 شهریور 1395  ] [ 09:31 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]

صد نگهبان شمشیر به دست

 

 

از ابو سعید سهل بن زیاد نقل شده است که: ما در خانه «ابوالعباس فضل بن احمد بن ادریس» بودیم و صحبت از امام هادی علیه السلام به میان آمد. ابو العباس از پدرش نقل کرد که روزی نزد متوکل رسیدم، او را خشمگین و مضطرب دیدم. او به وزیرش «فتح بن خاقان» با خشم و غضب می گفت: این چه سخنانی است که در مورد این مرد می گویی و مرا از اجرای تصمیم باز می داری؟ فتح می گفت: یا امیرالمؤمنین! سخن چینها دروغ گفته اند. و بدین ترتیب تلاش می کرد متوکل را آرام سازد، ولی او آرام نمی گرفت و هر لحظه خشم و غضبش بیشتر می شد تا آنجا که گفت: به خدا سوگند! او را می کشم. او مرتب مردم را [علیه من] می شوراند و می خواهد فتنه ای برپا سازد و چشم طمع به دولت من دارد.

آن گاه دستور داد چهار نفر جلاد آماده شوند و به چهار نفر از غلامان خود دستور داد هنگامی که «علی بن محمد علیهماالسلام » وارد شد، بر او بتازید و با شمشیرهای خود او را قطعه قطعه کنید. ناگاه متوجه شدم امام هادی علیه السلام است که مأموران، حضرت را با وضع نامناسبی به حضور متوکل آوردند. ناگهان چهار غلامی که مأمور به قتل او بودند، به سجده افتادند و دستور متوکل را اجرا نکردند، و خود متوکل نیز از تخت به زیر آمده، عرض کرد: یابن رسول الله! چرا نابهنگام تشریف آورده اید؟ و مرتب دستها و صورت حضرت را می بوسید! حضرت فرمود: من به اختیار خود نیامده ام، بلکه به دعوت تو آمده ام و پیک تو مرا احضار نموده است.

آن گاه متوکل به فتح بن خاقان و دیگران خطاب کرد: مولای من و خودتان را بدرقه کنید! پیک «بد مادر» به دروغ او را احضار کرده است.

بعد از آنکه حضرت برگشتند، متوکل رو کرد به جلاّدها که چرا دستور مرا [در باره علی بن محمد علیهماالسلام [ اجرا نکردید؟ جواب دادند: آن گاه که او را وارد ساختید، ناگهان مشاهده کردیم که بیش از یکصد نفر شمشیر به دست دور او را گرفته اند! از دیدن آنان آن قدر وحشت کردیم که نتوانستیم مأموریت را انجام دهیم.(7)


ادامه مطلب


[ شنبه 27 شهریور 1395  ] [ 09:31 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]

زندگينامه امام هادي (ع)

 

امام هادی(ع)

 

 

 


تولد امام دهم شيعيان حضرت امام علی النقی (ع ) را نيمه ذيحجه سال 212 هجری قمری نوشته اند . پدر آن حضرت ، امام محمد تقی جوادالائمه (ع ) و مادرش سمانه از زنان درست کردار پاکدامنی بود که دست قدرت الهی او را برای تربيت مقام ولايت و امامت مأمور کرده بود ، و چه نيکو وظيفه مادری را به انجام رسانيد و بدين مأموريت خدايی قيام کرد . نام آن حضرت - علی - کنيه آن امام همام " ابوالحسن " و لقبهای مشهور آن حضرت " هادي " و " نقي " بود . حضرت امام هادی (ع ) پس از پدر بزرگوارش در سن 8 سالگی به مقام امامت رسيد و دوران امامتش 33 سال بود .

 

 

 

در اين مدت حضرت علی النقی (ع ) برای نشر احکام اسلام و آموزش و پرورش و شناساندن مکتب و مذهب جعفری و تربيت شاگردان و اصحاب گرانقدر گامهای بلند برداشت . نه تنها تعليم و تعلم و نگاهبانی فرهنگ اسلامی را امام دهم (ع ) در مدينه عهده دار بود ، و لحظه ای از آگاهانيدن مردم و آشنا کردن آنها به حقايق مذهبی نمي آسود ، بلکه در امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه پنهان و آشکار با خليفه ستمگر وقت - يعنی متوکل عباسی - آنی آسايش نداشت .

 

 

 

به همين جهت بود که عبدالله بن عمر والی مدينه بنا بر دشمنی ديرينه و بدخواهی درونی ، به متوکل خليفه زمان خود نامه ای خصومت آميز نوشت ، و به آن امام بزرگوار تهمتها زد ، و نسبتهای ناروا داد و آن حضرت را مرکز فتنه انگيزی و حتی ستمکاری وانمود کرد و در حقيقت آنچه در شأن خودش و خليفه زمانش بود به آن امام معصوم (ع ) منسوب نمود ، و اين همه به جهت آن بود که جاذبه امامت و ولايت و علم و فضيلتش مردم را از اطراف جهان اسلام به مدينه مي کشانيد و اين کوته نظران دون همت که طالب رياست ظاهری و حکومت مادی دنيای فريبنده بودند ، نمي توانستند فروغ معنويت امام را ببينند .

 

 

 

و نيز " مورخان و محدثان نوشته اند که امام جماعت حرمين ( = مکه و مدينه ) از سوی دستگاه خلافت ، به متوکل عباسی نوشت : اگر تو را به مکه و مدينه حاجتی است ، علی بن محمد ( هادی ) را از اين ديار بيرون بر ، که بيشتر اين ناحيه را مظيع و منقاد خود گردانيده است " . اين نامه و نامه حاکم مدينه نشان دهنده نفوذ معنوی امام هادی (ع ) در سنگر مبارزه عليه دستگاه جبار عباسی است .

 

 

 

از زمان حضرت امام محمد باقر (ع ) و امام جعفر صادق (ع ) و حوزه چهار هزار نفری آن دوران پربار ، شاگردانی در قلمرو اسلامی تربيت شدند که هر يک مشعلدار فقه جعفری و دانشهای زمان بودند ، و بدين سان پايه های دانشگاه جعفری و موضع فرهنگ اسلامی ، نسل به نسل نگهبانی شد و امامان شيعه ، از دوره حضرت رضا (ع ) به بعد ، از جهت نشر معارف جعفری آسوده خاطر بودند ، و اگر اين فرصت مغتنم در زمان امام جعفر صادق (ع ) پيش نيامده بود ، معلوم نبود سرنوشت اين معارف مذهبی به کجا مي رسيد ؟ به خصوص که از دوره زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر (ع ) به بعد ديگر چنين فرصتهای وسيعی برای تعليم و نشر برای امامان بزرگوار ما - که در برابر دستگاه عباسی دچار محدوديت بودند و تحت نظر حاکمان ستمکار - چنان که بايد و شايد پيش نيامد .

 

 

 

با اين همه ، دوستداران اين مکتب و ياوران و هواخواهان ائمه طاهرين - در اين سالها به هر وسيله ممکن ، برای رفع اشکالات و حل مسائل دينی خود ، و گرفتن دستور عمل و اقدام - برای فشرده تر کردن صف مبارزه و پيشرفت مقصود و در هم شکستن قدرت ظاهری خلافت به حضور امامان والاقدر مي رسيدند و از سرچشمه دانش و بينش آنها ، بهره مند مي شدند و اين دستگاه ستمگر حاکم و کارگزارانش بودند که از موضع فرهنگی و انقلابی امام پيوسته هراس داشتند و نامه حاکم مدينه و مانند آن ، نشان دهنده اين هراس هميشگی آنها بود . دستگاه حاکم ، کم کم متوجه شده بود که حرمين ( مکه و مدينه ) ممکن است به فرمانبری از امام (ع ) درآيند و سر از اطاعت خليفه وقت درآورند .

 

 

 

بدين جهت پيک در پيک و نامه در پی نامه نوشتند ، تا متوکل عباسی دستور داد امام هادی (ع ) را از مدينه به سامرا - که مرکز حکومت وقت بود - انتقال دهند . متوکل امر کرد حاجب مخصوص وی حضرت هادی (ع ) را در نزد خود زندانی کند و سپس آن حضرت را در محله عسکر سالها نگاه دارد تا همواره زندگی امام ، تحت نظر دستگاه خلافت باشد . برخی از بزرگان مدت اين زندانی و تحت نظر بودن را - بيست سال - نوشته اند .

 

 

 

پس از آنکه حضرت هادی (ع ) به امر متوکل و به همراه يحيی بن هرثمه که مأمور بردن حضرت از مدينه بود ، به سامرا وارد شد ، والی بغداد اسحاق بن ابراهيم طاهری از آمدن امام (ع ) به بغداد با خبر شد ، و به يحيی بن هرثمه گفت : ای مرد ، اين امام هادی فرزند پيغمبر خدا (ص ) مي باشد و مي دانی متوکل نسبت به او توجهی ندارد اگر او را کشت ، پيغمبر (ص ) در روز قيامت از تو بازخواست مي کند . يحيی گفت : به خدا سوگند متوکل نظر بدی نسبت به او ندارد . نيز در سامرا ، متوکل کارگزاری ترک داشت به نام وصيف ترکی . ا

 

 

 

و نيز به يحيی سفارش کرد در حق امام مدارا و مرحمت کند . همين وصيف خبر ورود حضرت هادی را به متوکل داد . از شنيدن ورود امام (ع ) متوکل به خود لرزيد و هراسی ناشناخته بر دلش چنگ زد . از اين مطالب که از قول يحيی بن هرثمه مأمور جلب امام هادی (ع ) نقل شده است درجه عظمت و نفوذ معنوی امام در متوکل و مردان درباری به خوبی آشکار مي گردد ، و نيز اين مطالب دليل است بر هراسی که دستگاه ستمگر بغداد و سامرا از موقعيت امام و موضع خاص او در بين هواخواهان و شيعيان آن حضرت داشته است .

 

 

 

باری ، پس از ورود به خانه ای که قبلا در نظر گرفته شده بود ، متوکل از يحيی پرسيد : علی بن محمد چگونه در مدينه مي زيست ؟ يحيی گفت : جز حسن سيرت و سلامت نفس و طريقه ورع و پرهيزگاری و بي اعتنايی به دنيا و مراقبت بر مسجد و نماز و روزه از او چيزی نديدم ، و چون خانه اش را - چنانکه دستور داده بودی - بازرسی کردم ، جز قرآن مجيد و کتابهای علمی چيزی نيافتم . متوکل از شنيدن اين خبر خوشحال شد ، و احساس آرامش کرد . با آنکه متوکل از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود و بنا به دستور او بر قبر منور حضرت سيدالشهداء (ع ) آب بستند و زيارت کنندگان آن مرقد مطهر را از زيارت مانع شدند ، و دشمنی يزيد و يزيديان را نسبت به خاندان رسول اکرم (ص ) تازه گردانيدند ، با اين همه در برابر شکوه و هيبت حضرت هادی (ع ) هميشه بيمناک و خاشع بود .

 

 

 

مورخان نوشته اند : مادر متوکل نسبت به مقام امام علی النقی (ع ) اعتقادی به سزا داشت . روزی متوکل مريض شد و جراحتی پيدا کرد که اطباء از علاجش درماندند . مادر متوکل نذر کرد اگر خليفه شفا يابد مال فراوانی خدمت حضرت هادی (ع ) هديه فرستد . در اين ميان به فتح بن خاقان که از نزديکان متوکل بود گفت : يک نفر را بفرست که از علی بن محمد درمان بخواهد شايد بهبودی يابد . وی کسی را خدمت آن حضرت فرستاد امام هادی فرمود : فلان دارو را بر جراحت او بگذاريد به اذن خدا بهبودی حاصل مي شود .

 

 

 

چنين کردند ، آن جراحت بهبودی يافت . مادر متوکل هزار دينار در يک کيسه چرمی سر به مهر خدمت امام هادی (ع ) فرستاد . اتفاقا چند روزی از اين ماجرا نگذشته بود که يکی از بدخواهان به متوکل خبر داد دينار فراوانی در منزل علی بن محمد النقی ديده شده است . متوکل سعيد حاجب را به خانه آن حضرت فرستاد . آن مرد از بالای بام با نردبان به خانه امام رفت . وقتی امام متوجه شد ، فرمود همان جا باش چراغ بياورند تا آسيبی به تو نرسد . چراغی افروختند . آن مرد گويد : ديدم حضرت هادی به نماز شب مشغول است و بر روی سجاده نشسته . امام فرمود : خانه در اختيار توست .

 

 

 

آن مرد خانه را تفتيش کرد . چيزی جز آن کيسه ای که مادر متوکل به خانه امام فرستاده بود و کيسه ديگری سر به مهر در خانه وی نيافت ، که مهر مادر خليفه بر آن بود . امام فرمود : زير حصير شمشيری است آن را با اين دو کيسه بردار و به نزد متوکل بر . اين کار ، متوکل و بدخواهان را سخت شرمنده کرد . امام که به دنيا و مال دنيا اعتنايی نداشت پيوسته با لباس پشمينه و کلاه پشمی روی حصيری که زير آن شن بود مانند جد بزرگوارش علی (ع ) زندگی مي کرد و آنچه داشت در راه خدا انفاق مي فرمود .

 

 

 

با اين همه ، متوکل هميشه از اينکه مبادا حضرت هادی (ع ) بر وی خروج کند و خلافت و رياست ظاهری بر وی به سر آيد بيمناک بود . بدخواهان و سخن چينان نيز در اين امر نقشی داشتند . روزی به متوکل خبر دادند که : " حضرت علی بن محمد در خانه خود اسلحه و اموال بسيار جمع کرده و کاغذهای زياد است که شيعيان او ، از اهل قم ، برای او فرستاده اند " . متوکل از اين خبر وحشت کرد و به سعيد حاجب که از نزديکان او بود دستور داد تا بي خبر وارد خانه امام شود و به تفتيش بپردازد .

 

 

 

اين قبيل مراقبتها پيوسته - در مدت 20سال که حضرت هادی (ع ) در سامره بودند - وجود داشت . و نيز نوشته اند : " متوکل عباسی سپاه خود را که نود هزار تن بودند از اتراک و در سامرا اقامت داشتند امر کرد که هر کدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر کنند ، و در ميان بيابان وسيعی ، در موضعی روی هم بريزند . ايشان چنين کردند . و آن همه به منزله کوهی بزرگ شد . اسم آن را تل " مخالي " نهادند آنگاه خليفه بر آن تل بالا رفت و حضرت امام علی النقی ( عليه السلام ) را نيز به آنجا طلبيد و گفت : شما را اينجا خواستم تا مشاهده کنيد سپاهيان من را . و از پيش امر کرده بود که لشکريان با آرايشهای نظامی و اسلحه تمام و کمال حاضر شوند ، و غرض او آن بود که شوکت و اقتدار خود را بنماياند ، تا مبادا آن حضرت يا يکی از اهل بيت او اراده خروج بر او نمايند " .

 

 

 

در اين مدت 20سال زندگی امام هادی (ع ) در سامرا ، به صورتهای مختلف کارگزاران حکومت عباسی ، مستقيم و غير مستقيم ، چشم مراقبت بر حوادث زندگی امام و رفت و آمدهايی که در اقامتگاه امام (ع ) مي شد ، داشتند از جمله : " حضور جماعتی از بنی عباس ، به هنگام فوت فرزند امام دهم ، حضرت سيد محمد - که حرم مطهر وی در نزديکی سامرا ( بلد ) معروف و مزار است - ياد شده است . اين نکته نيز مي رساند که افرادی از بستگان و مأموران خلافت ، همواره به منزل امام سر مي زده اند . "


ادامه مطلب


[ شنبه 27 شهریور 1395  ] [ 09:30 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]